روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

آخرین فعالیت‌های روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

درباره روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵
17:43

این روزهایی که گذشتن و در پیش هستن روزای پر از چالشی برام بودن و هستن (انشالله که نباشن البته)!
از اون کانسپتی که تو ذهنم بود همه چیز پیچیده تر شد!
از هزینه اسپیلت که فکر میکردم با دو سه تومن جمع میشه ولی سرویسش و گاز کولر و رفع نشتی حدودا 18 میلیون آب خورد
از هزینه کاغذ دیواری که حدودا 15 میلیون از اون مقداری که براش برنامه ریزی کرده بودم بیشتر شد و ممکنه تا روز جمعه که میان برای نصب در انتهای کار بیشتر هم بشه
ولی همچنان خودم سعی میکنم یک سری کارا رو بین همه کارام به زور جا کنم و خودم انجام بدم
از نصب شیرآلات گرفته تا نصب کلید پریزای جدید و رنگ کردن چارچوب و در اتاق و ...
امروز رفتم از یکی از اقوام که تو کار کتاب و محصولات فرهنگی هستن وانت مزداشون رو قرض گرفتم تا درب ورودی که دادم بسازن رو خودم برم بیارم و هزینه اسنپ وانت ندم حداقل
یا یک سری خورده ریزه که قراره جمعه بعد از نصب کاغذ دیواری ببریم خونه جدید رو خودم ببرم
جدای از هزینه های سرسام آور کلی دو تومن سه تومن چهار تومن هم بابت خورده کاری گچکاری و سم پاشی و نصب اجاق گاز و هود و کارگر و اینجور چیزا دادم که اتفاقا اگر جمع بزنم مبلغ چشم گیری میشه

تو این مابین هم همسر از روی استرس مدام با بنده چالش دارن که سعی میکنم حملات شدید و چریکی و نامنظمشون رو با عطوفت و مهربانی و خنده دفع کنم
البته بعدش خودم دوست دارم مشت بکوبم به در و دیوار :)
در این اثنا البته یک اتفاق خوب هم افتاد و رتبه کنکور کارشناسی ارشدم دو رقمی شد و انشالله خواجه نصیر/تهران روزانه قبولم!
سرتونو درد آوردم فعلا همین با لباس پاره و روانی از هم پاشیده و دست و بال زخمی و دهانی جریده از فریاد از اینجا براتون درود میفرستم
امیدوارم به زودی به ساحل آرامش برسم (البته همه برسیم) :)

دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵
12:58

چهارشنبه آقای کابینتی زنگ زد و گفت: «امشب اگر باشید، میام بار رو خالی می‌کنم و فردا هم برای نصب می‌رسم خدمتتون.»

از اونجایی که اصلاً توی این اوضاع و احوال فرصت و شرایط یک روز مرخصی رو ندارم، با بابا تماس گرفتم و ازش خواهش کردم اگر می‌شه فردا ساعت ۹ بیاد و بالای سر کارگرا باشه؛ یه‌خورده مِن‌مِن کرد و بعد از حدود ده ثانیه مکث گفت: «می‌دونی عمو اومده ایران؟» تو ذهنم این بود که خب، به من چه دقیقاً! عمو الان کجای زندگی من نقش داره؟

همون‌جا پشت خط گفتم: «اشکالی نداره، خودم هندل می‌کنم.» ولی حس کردم که توی رودربایستی قبول کرد و گفت: «باشه، میام، ولی تا یک هستم؛ باید برم عمو رو ببینم.»

این تأکید بابا روی دیدن عمو و اومدن عمو، یه‌خرده آشفته‌م کرد و ناخودآگاه حس کردم دیدار عمو برای بابا ارزش بیشتری داره تا کار پسرش رو راه بندازه.

پنجشنبه که ساعت یک رسیدم، دیدم بله! بابا تقریباً روی میخه که سریع فلنگ رو ببنده. با هزار مصیبت و خواهش از دوستان نصاب، کار تا شش تموم شد و من مجبور شدم از ساعت شش تا دوازده/یک شب بیدار بمونم تا کارهای عقب‌افتاده‌م رو جبران کنم. نمیدونم چرا ولی شب‌هایی که خیلی روزش خسته شدم، برخلاف اینکه باعث بشه خوب بخوابم، بدتر باعث می‌شه خواب سبک و بدتری داشته باشم!

ساعت ۹ صبح (جمعه)، پدر زنگ زد و گفت: «بیاین امشب خونه مادربزرگ، چون عمو اومده، می‌خواد شام بده و دور هم جمع شیم.»

این دعوت، به خاطر حضور عمو، یه‌خرده بیشتر حساسم کرد و گفتم که خیلی کار داریم و نمی‌تونیم بیایم.

البته این هم پس ذهنم بود که دقیقاً بعد از فوت بابابزرگ، چرا هیچ‌وقت ما جمع نشدیم؟ چرا سالی یک‌بار هم دور هم جمع نشدیم، ولی حالا که عمو اومده، ناگهان همه حس صله‌رحمشون گل کرده؟

خلاصه، همین شد دلیل اینکه پدر از دستم ناراحت بشه که چرا نیومدی، چرا فلان‌جا و بیسار جا می‌تونی بری، ولی خونه مادربزرگ نمیای و هزار تا بحث دیگه و من هنوز هم که هنوزه نتونستم بزرگ‌ترمو قانع کنم که به‌عنوان یک فرد متأهل و عاقل (البته شک دارم)، می‌تونم برای خودم تصمیم بگیرم که خونه چه کسی برم و خونه چه کسی نرم!

زمان برام مهمه و وقتم رو برای آدم‌هایی خرج می‌کنم که دوستشون دارم، نه آدم‌هایی که باید تحملشون کنم، و این هنوز هم درکش براشون سخته!

یک‌بار با مامان نشستیم و خیلی اساسی و بنیادین بحث کردیم؛ در مورد قهرهای بی‌مورد و بی‌اساس و پرتکرار بابا، در مورد زندگی و مشکلاتش، در مورد ازدواج و سختی‌هاش، در مورد کار و پیچیدگی‌هاش، در مورد هر چیزی که به هیچ‌کس نگفته بودم و ازش خواستم فقط درکم کنه و اگر نمی‌تونه از دلمشغولی‌ها و سردرگمی‌هام نجاتم بده، حداقل بیشترشون نکنه و اجازه بده افسار زندگیم دست خودم باشه!

پشت تلفن به پ می‌گفتم: «چرا هیچ‌وقت، بدون هیچ قید و شرط و دلیلی، بابا و مامان از من طرفداری و پشتیبانی نکردن؟ چرا تو هیچ مسئله‌ای، بدون سؤال‌پیچ کردن، طرف "من" نبودن؟ چرا هیچوقت نتونستم اون حس حمایت رو ازشون بگیرم؟

این چراها از کودکی منو اذیت کردن و دائم برام مطرح می‌شن و هیچ‌وقت هم جوابی براشون ندارم نه جوابی برای قهر و آشتی های بابا نه جوابی برای کتک های مامان ...

فکر می‌کنم به خاطر همینه که اصلاً به بچه‌دار شدن فکر نمی‌کنم!...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵
19:39

از لیست مود نیاز جابجایی فقط کاغذ دیواری مونده!
شیرآلات تهیه شد
سینک تهیه شد
گاز رومیزی تهیه شد
هود توکار تهیه شد
خرید و نصب کابینت تمام شد
فقط کاغذ دیواری و سرامیک بین کابینتی مونده
و جابجایی
بریم که یوسف آباد موندگار شیم و از دست مستاجری خلاص شیم :)
تا دیداری دیگر بدرود!

سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵
16:0

دیشب تنها بودم و راستش حس دیدن هیچ فیلم پیچیده و فلسفی خاصی رو نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم Kill Bill Vol. 2 رو ریواچ کنم!

گزینه های زیادی برای ریواچ کردن داشتم ولی یه گرایش عجیبی پیدا کرده بودم به فیلم های اکشن و بازاری و خب، چی بهتر از فیلم های آقای تارانتینو؟

آخرای فیلم وقتی کیدو یا همون The Bride به بیل میرسه و بیل دارت آغشته به سرم صداقت رو به زانوی کیدو شلیک میکنه یه دیالوگ خیلی جالبی میگه ...

میگه : من عاشق کامیک بوکم و بین همه شون سوپرمن رو بیشتر از همه دوست دارم!
میدونی چرا؟

چون سوپرمن از همون اول سوپرمن بود!
از وقتی یه نوزاد بود اون نشان S روی گهواره اش بود
سوپرمن بودن شخصیت دومش نبود بلکه "کلارک کنت" بودن شخصیت دومش بود ...

قهرمانای دیگه مثل بتمن و اسپایدرمن اینجوری نیستن
بروس وین و پیتر پارکر شخصیت اصلیشون هستن و قهرمان بودن شخصیت دومشون
اما سوپرمن برعکس!
اون مجبور بود کلاه سرش بذاره و عینک بزنه و خبرنگاری کنه و خودش رو یه آدم دست و پا چلفتی و ضعیف نشون بده تا کسی نفهمه واقعا کیه ...

دیالوگ خیلی جالبی بود و نمیدونم چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم ...

شروع کردم همین ایده رو کش دادن به زندگی خودم
اینکه اگه قرار بود زندگی من هم شبیه یکی از همین سوپرهیروها باشه شبیه کدومشون بودم؟

شخصیت اول زندگی خودم قهرمان داستان بود یا اون شخصیتی که بقیه میبینن؟

اصلا چند تا شخصیت دارم؟
چند تا ماسک توی طول روز میزنم؟
چند بار از یه نقش میام بیرون و وارد یه نقش دیگه میشم؟
کدومشون خود واقعیمه و کدومشون فقط نقشی هست که یاد گرفتم خیلی خوب بازیش کنم؟

شاید حتی مسئله این نباشه که چند تا شخصیت دارم! شاید مسئله اینه که کدوم یکی از این شخصیت ها قبل از بقیه وجود داشته ...

نمیدونم ... هنوز دارم بهش فکر میکنم و فعلا به جواب مشخصی نرسیدم ...

دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵
19:56

با شنیدن دوباره و اتفاقی این موزیک از "یراحی" پرت شدم به ده سال پیش
به پیاده روی از میدان انقلاب تا فردوسی
از میدان ولیعصر تا نوفل لوشاتو
از میدان فاطمی تا کریمخان
از شهرک والفجر تا میدان اسد آبادی
...
کجا باید برم بی تو
تویی که قد دنیامی
که هر جایی رو میبینم
نبینم پیش چشمامی
برم هر جای این دنیا
شبم با بغض دمسازه
آخه هرجا یه چیزی هست
منو یاد تو بندازه ...

یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵
17:21

از وقتی پا به زندگی متأهلی گذاشتم، میشه گفت تقریباً همه دوستام ازم فاصله گرفتن ... به حدی که یه وقتایی با خودم فکر می‌کنم شاید جذام گرفتم، شاید شیطان روحمو لمس کرده، یا شاید هم فقط انتظار داشتم قصه برای من برعکس باشه.

تا من زنگ نزنم، کسی زنگ نمی‌زنه. یه عده کلاً قطع رابطه کردن، یه عده دیگه نه پیشنهادی برای دیدن میدن، نه «بریم یه دوری بزنیم»ای، نه حتی یه «چه خبر؟» ساده‌ای. انگار یه جایی وسط مسیر، بی‌سروصدا از دایره رفاقت‌ها حذف شدم بدون اینکه کسی جلسه‌ای تشکیل بده و رسماً این موضوع رو اعلام کنه.

و همین ماجرا باعث شده این روزها، عجیب و غریب، برگردم سراغ آدم‌هایی که یه زمانی خودم دور انداخته بودمشون. آدم‌هایی که رابطه‌ام باهاشون سال‌هاست تمام شده یا دست‌کم فکر می‌کردم تمام شده. دارم تو آرشیوهای خاک‌گرفته‌ی نوزده، بیست سالگی‌ام پرسه می‌زنم گروه‌های قدیمی، اسم‌های آشنا، شماره‌هایی که معلوم نیست هنوز به آدم درست وصل میشن یا نه. انگار دنبال یه نخ باریک از گذشته‌ام می‌گردم تا شاید با کشیدنش، چرخ‌دنده‌ی یک رفاقت قدیمی دوباره تکون بخوره ...

یه جور میل غریبی به اجتماعی شدن افتاده به جونم! اون حس انسان نخستینی که تازه از غار بیرون اومده، اطرافشو نگاه کرده و فهمیده بیرون از غار موجودات دیگری هم زندگی می‌کنن ...
دلم آدم می‌خواد! گفت‌وگو می‌خواد! دورهمی می‌خواد! حتی اون معاشرت‌های بی‌هدف و بی‌خاصیتی که هیچ نتیجه‌ای جز چند ساعت خندیدن و پرت‌وپلا گفتن ندارن!

شاید مسئله اصلاً دوست‌ها نباشن. شاید بخشی از ماجرای بزرگ شدن همینه؛ آدم‌ها وارد مرحله‌های تازه‌ای از زندگی میشن و کم‌کم مدارهاشون از هم فاصله می‌گیره. یکی ازدواج می‌کنه، یکی مهاجرت می‌کنه، یکی غرق کار میشه، یکی بچه‌دار میشه، یکی پولدار میشه، یکی ورشکست میشه، یکی هم فقط اونقدر از خودش و زندگی‌اش خسته میشه که دیگر حوصله‌ی هیچ‌کس را نداره و بعد یک روز می‌بینی آدم‌هایی که زمانی بخش ثابتی از جهان تو بودن تبدیل شده‌انبه چند اسم در حافظه تلفن موبایلت!

البته ناگفته نمونه که این هم برای من ثابت شده که کلاً عاشق کارهای مذبوحانه و بیهوده‌ام. یک عمر می‌گردم دنبال چیزی که شاید اصلاً قرار نیست پیدا بشه حالا هم نشستم وسط این آرشیو عظیم خاطرات و دارم دنبال رفاقت گمشده می‌گردم، در حالی که شاید جواب خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها باشه:

برادر، دنبال چی می‌گردی؟

رها کن.

بچسب به همین الان! به زندگیت! به پول آب و برق، کرایه‌خانه، قبض‌ها و اگر قسمت شد، کالابرگ!

مرد مؤمن، بنشین سر جات و زندگی‌ات را بکن.

ولی خب، آدم مگه همیشه با عقلش زندگی می‌کنه؟

گاهی یک انسان غارنشین از ته وجودش دلش می‌خواهد از غار بیرون بیاد حتی اگر بدونه بیرون نه شکار مطمئنی هست، نه آتش گرمی، نه حتی یک نفر که منتظرش باشه.

فقط می‌خواهد بدوند هنوز کسی اون بیرون هست ...

دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵
16:3

بین کارای کیارستمی، کلوزآپ همیشه یه حس دیگه ای برام داره
شاید در طول سال حداقل دو یا سه بار میشینم و این فیلمو بازم با دقت تماشا میکنم و همیشه به یک چیز جدید میرسم
یکبار به سادگی و زیبایی معماری دهه 60 تهران یکبار به فریم عینک مخملباف یکبار به گلهای صورتی دست حسین سبزیان
یکبار به اون قوطی اسپری رنگی که راننده آژانس اول فیلم شوت میکنه و تا پایین کوچه میره
یکبار به بایسیکل ران و علاقه بدل مخملباف بهش و ...
ولی هر بار یک نتیجه ثابت میگیرم از فیلم و اون هم اینه که چقدر آدمیزاد جدای از همه نیاز های اساسی و اصلیش به عزت و احترام و دیده شدن نیازمنده!
شاید این بحث ریشه تو کودکی من داشته باشه که تا این حد برام ملموسه
وقتی تو جامعه نادیده گرفته میشی یا تو خانواده سرکوفت میخوری یا تو محل کارت اونقدر که باید و شاید به توانایی هات دقت نمیشه ... هیچ بعید نیست که دفعه بعدی تو باشی کسی که خودشو جای مخملباف جا میزنه!
هیچ بعید نیست برای دو تا دونه تخم مرغ نیمرو خودتو مخملباف جا نزنی
هیچ بعید نیست برای احترام دیدن و صدر مجلس نشستن خودتو مخملباف جا بزنی
هیچ بعید نیست و من از این میترسم ...

یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵
17:0

دیشب داشتم توی اینترنت می‌چرخیدم و دنبال یه مطلب جالب یا یه مقاله تازه برای خوندن می‌گشتم ... خیلی وقت‌ها اینطوری‌ام که کاملاً رندوم سر از ویکی‌پدیا یا سایت‌های مختلف درمیارم و چند ساعت غرق خوندن مطالبی می‌شم که فقط از سر کنجکاوی شروعشون کردم؛ ولی آخرش یه چیز جدید به اطلاعات عمومیم اضافه می‌شه

این بار داشتم درباره درخت موز :))) ، موزهای وحشی و اینکه چطور این گیاه در طول زمان اهلی شده می‌خوندم که یهو یاد یه هایکو‌ نویس معروف ژاپنی افتادم که تخلصش به درخت موز ربط داشت. کنجکاو شدم و شروع کردم به پیدا کردنش تا رسیدم به استاد بزرگ هایکو، «باشو».

ماجرا از این قراره که روایت شده باشو با درخت موزی که کنار خانه‌اش داشت چنان پیوندی پیدا کرد که بعدها تخلص خودش را از نام همان درخت گرفت ... درختی که براش نمادی از سادگی، فروتنی و ناپایداری زندگی بود و جالب‌تر اینکه انتخاب «باشو» فقط به خاطر علاقه به یک گیاه نبود این درخت از نظر زیبایی‌شناسی ذن و نگاه باشو به جهان نماد خیلی عمیقی داشت. درختی بلند و ظریف که با کوچک‌ترین باد آسیب می‌بینه، شبیه خود انسان که با وجود شکنندگی، زیبایی خاصی دارد.

چند تا از هایکوهاش رو براتون می‌ذارم؛ شعرهایی کوتاه، اما عمیق… از اون‌هایی که شاید فقط چند کلمه باشن، ولی یه جایی از روح آدم رو لمس می‌کنن :

古池 / 蛙飛び込む / 水の音

برکه کهن، آه! / جهیدن غوکی / آوای آب ...

枯朶に / 烏のとまりけり / 秋の暮

بر شاخه ای خشک / کلاغی بر آن نشسته / این شامگاه خزانی

شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵
17:42

آیا رنج همیشه از خود اتفاق می‌آید، یا بخشی از آن از داستانی می‌آید که ذهن ما درباره‌ی اتفاق می‌سازد؟
دیشب که تا صبح تقریبا بیدار بودم دائما داشتم به این فکر میکردم که اگر درک درستی نسبت به کارکرد مغز داشتم اینهمه مشکل نداشتم

یاد اون جمله معروف میوفتم که یادم نیست کی گفته : هیچ سطحی از استرس هیچ تغییری تو اون چیزی که باید اتفاق بیوفته ایجاد نمیکنه!

چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵
19:14

امروز یه چیزی فهمیدم که مثل یه سیلی محکم بود برام
اینکه واقعا بیشتر وقتا برای آدمایی که پشیزی ارزش نداشتن انرژی گذاشتم و برای آدمایی که خیلی مهم بودن و سودمند اصلا وقت نزاشتم!
این فکر کنم یه استعداد ذاتی عجیبی باشه که من دارم
ولی امروز واقعا به خودم اومدم و فکر کنم یه درس خوب و عالی شد برام که هیچ چیزی مهم تر از خانواده نیست و بیشتر آدمایی که برام ارزش قائل هستن رو دریابم و حفظشون کنم
پس واقعا گور پدر همه اون کسایی که حتی لحظه ای منو اذیت کردن و روحمو آزردن!

تا درس بعدی بدرود

  • !سلام

  • قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟