روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

آخرین فعالیت‌های روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

درباره روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵
19:52

ماشین رو پنجشنبه آگهی کردم، جمعه فروختم، شنبه رفتم وکالت دادم برای تعویض پلاک!
سرعت همیشه حرف اول رو میزنه و حداقل تا 6 ماه آینده (تا انشالله جور بشه و تحویل بدن) هر جا بخواهیم بریم باید اسنپ و بغل کنیم!
و این برای منی که تو دوره ترک اسنپ هستم خبر چندان خوبی نیست!
همیشه ماشین فروختن برام سخته
همیشه خاطرات اولین ماشینم یادم میاد و زهرمارم میشه
با بدبختی و وام و فلاکت و سختی تو 23 سالگی یه ماشین صفر خریدم بعدا که برای جور کردن پول خرید خونه اولی فروختمش واقعا برام سخت بود
انقدری سخت بود که خریدار بهم گفت "داداش هر جا خواستی بری فکر کن ماشین خودته بیا ببر" بنده خدا فکر کرد راضی نیستم و انقدر بالا پایین کرد که منو بخندونه و بعد ماشین و ببره (خیلی آدم حسابی بود)

خلاصه ماشین فروختن هم سخته هم اعصاب میخواد هم باید سر صبر باشه که من هیچکدومش نیستم!

---

امروز بالاخره میشه گفت که از چنگ بیماری خلاص شدم
بدن درد افتضاح و سردرد و سینوزیتی که همیشه پاشنه آشیلم بوده
آه ای سرماخوردگی چرا راه خانه مارا گم نمیکنی؟

---

همسر دوباره استرس جنگ و زدن و نزدن و این مسائل و داره
هر سری در از دستم رها میشه محکم بسته میشه
یا شب رو تخت تکون شدید میخورم فریاد میکشه وااای زدن!
خلاصه آرامش نداریم!

---

امروز پشت تلفن داشتم یکی از دوستان رو در خصوص روابط عاطفیش نصیحت میکردم که فکر کنم وسط مکالمه تلفنش خاموش شد
همین وقفه باعث شد ندای درونم یه تلنگری بهم بزنه که "مشتی اگر بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن چرا برای زندگی بقیه نسخه میپیچی؟ هر کسی میتونه خودش انتخاب کنه به تو چه آخه مرد"
خلاصه خیلی خوشحالم که ندای درون صادق و روراستی دارم
بعد بیست دقیقه که تماس گرفت مجدد، بهش گفتم ببین عزیز؛ زندگی خودته، حالشو ببر به حرفای منم گوش نکن، من هم زیادی محافظه کارم، هم زیادی پیر شدم برای این صحبتا!
برو بزار یه دقه خسته باشیم

---

حضرت حافظ میفرمایند :
نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت!

دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵
18:1

- هفته پیش ماموریت داشتم برم زنجان، گفتم همسر و مادر همسر هم ببرم با خودم چون همون نزدیکا خونه دارن و یه لطفی در حقشون بکنم و یه هوایی تازه کنن!
بماند که یه کار از پیش هماهنگ نشده داخل قزوین پیش اومد و مجبور شدم فرداش بعد از کارم برم قزوین و بماند که چقدر ناسزا از همسر شنیدم!
فقط همینو بنویسم اینجا که از تهران رفتم زنجان، بعد از زنجان رفتم تا نزدیکای بیجار، دوباره از نزدیکای بیجار به زنجان، بعد به قزوین، بعد به تهران، بعد فردا صبحش دوباره به زنجان و همون روز از زنجان دوباره به تهران!
از جمعه تا دوشنبه شب نزدیک به 2500 کیلومتر رانندگی کردم و نه تنها از کرده خودم پشیمون شدم بلکه پشت دستمم داغ کردم دیگه موقع ماموریت کسی رو همراه خودم نبرم!
----

این روزها کارها بشدت زیاده و از اونطرف هم بیخوابی ها و خستگی ها و کار زیاد باعث شد بیمار بشم!
گلودرد شدید و بدن درد و آبریزش بینی همون پکیجیه که باعث میشه به مرگ فکر کنم!
اینکه از سرماخوردن آقایون میم میسازن واقعا اذیتم میکنه ... وقتی از صبح تا شب کار کنین و متوجه بشین که چقدر سرماخوردگی اختلال بزرگی توی این روند ایجاد میکنه هیچوقت مسخره نمیکردین!
توانایی سرشاخ شدن با دیو دو سر و اژدهای کومودو رو دارم ولی با سرماخوردن و پاییز کنار بیام؟
- شرمندم بزارین تو حال خودم باشم!

----

با یکی از همکارام که تقریبا سن پدرم رو داره، پنجشنبه بحثمون شد سر یه مسئله ای و بعدش اومد عذرخواهی کرد!
به عنوان یک ایرانی عجیب ترین چیزی بود که دیدم!
ما مگه پذیرش اشتباه بلدیم؟ چقدر متمدن!

----

نشستیم فیلم August: Osage County رو دیدیم!
از بازی خوب مریل استریپ میخواستم جیغ بکشم، فریاد بزنم و پیراهن بدرم
بهترین فیلمی بود که اخیرا دیدم

----

امروز دو ساعت زودتر اومدم خونه که کمی استراحت کنم
تا رسیدم خونه و چای رو ریختم یه پیمانکار زنگ زد!
پشت تلفن بست به فحش و دری وری و ناسزا
خلاصه برگشتم سرکار!

----

از هفته پیش تا الان فقط شنبه رو دعوا نکردیم و این تزلزل تو زندگی مشترک داره نگرانم میکنه (میترسم به این مسئله بی تفاوت بشم)
صمیمیتمون حس میکنم از بین رفته
نمیدونم باید چیکار کنم ...
- صد نامه فرستادم صد راه نشان دارم / یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی

دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵
20:0

تقریبا روزی 14 ساعت کار میکنم!
تا ساعت سه شرکت هستم و کارم مربوط به رشته و تخصص خودمه و عصر ها هم بعد از ازدواج به دلیل ناتوانی در پرداخت اقساط تا ساعت هشت تو یه مجموعه تجهیزات و پوشاک پزشکی کارای پشتیبانی سایت و سئو و ... انجام میدم؛ تقریبا بعدازظهرا آچار فرانسه ام و هر کاری پیش بیاد باید انجام بدم.
دیشب موقع برگشت به منزل وقتی سوار تاکسی شدم و کرایه رو کارت به کارت کردم
چشمم به ساعتم افتاد، ساعت، هشت و سی و پنج دقیقه رو نشون میداد
مثل فیلم obsession یه لحظه به کالبد اصلیم برگشتم
- من دقیقا دارم چه غلطی میکنم؟

چند وقت میشه که به احوالات خودم رسیدگی نکردم و خودمو کالیبره نکردم؟
چند وقت میشه که یه کتاب نخوندم؟
چند وقت میشه که با خودم حرف نزدم؟

حس میکنم دو دو تا چهارتای زندگیم از دستم در رفته
از شنیدن موسیقی دیگه لذت آنچنانی نمیبرم ... این ذره ذره و کم چشیدن از زندگی اغنام نمیکنه
هنوز سعی میکنم خودمو آپدیت نگه دارم ولی اصلا نمیشه
منی که به تک تک جزئیات دقت میکردم و همه چیز رو بخاطر میسپردم دیگه همچنین نگاهی به جهان ندارم
نیاز به تفریح دارم
نیاز به گشت و گذار دارم
نیاز به استراحت مطلق دارم
نیاز به فیلم خوب دارم
نیاز به روابط اجتماعی خوب و سازنده دارم
نیاز دارم به آدمهایی که دوستشون دارم
به قول جک تو فیلم shining : All work and no play makes Jack a dull boy

البته شاید اینهمه غر زدن بابت فشار های شدید این مدت که گذشت باشه
!در هر صورت چاره ای هم نیست

این چای هم بخورم و بعدش دیگه کار و کار و کار ...

چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵
18:59

این حرفم شاید برای خودم دشمن آفرینی کنه ولی همیشه از همون بچگی از پاییز و زمستون بدم میومد!
فکر کنم ریشه تو مدرسه رفتن و کله سحر بیدار شدن و صورت و با آب یخ شستن و به زور هم زدن چای شیرین و گرفتن لقمه نون پنیر داشته باشه
حالا امتحانای ترم اول و برف و سرما و کلاه پشمی گذاشتن هم بماند!
در عوض عاشق تابستون و گرماشم
هر چقدر گرمتر احساس امنیت بیشتر!
هوا چهل و پنج درجه اس؟ - مشکلی نداره یک لیوان چای هم لطفا بدین!
ولی پاییز همیشه استرس و کسلی و خسته بودن رو برام تداعی میکنه

تنها چیزی که از این فصل بی حوصله دوست دارم گوش دادن "پاییز" مهدی یراحی و "خاطرات تو" از سیروان خسرویه
---
دیروز با یکی از همکارا داشتیم شوخی میکردیم یه حرف خیلی جالبی زد بهم
گفت تو پاچه خوار بی هدفی! (البته معادل مناسب کلمه ای که استفاده کرد رو نوشتم)
گفتم یعنی چی؟
گفت دم همه رو میگیری با همه خوبی سعی میکنی دل همه رو به دست بیاری ولی در ازاش چیزی به دست نمیاری
بدون هدف انقدر انرژی میزاری که چی؟ تهش میخوای به چی برسی؟
دیدم بد بیراه نمیگه ... الان یه غمگین متنبه شده پاچه خوارم !
---
مدیریت مالیم بعد از جابجایی و نقل مکان به خونه جدید بدجور بهم ریخته
این ماه رو امیدوارم خدا بخیر کنه
به خودم قول دادم قسطای اسنپ پی که تموم شه اسنپ رو برای همیشه از رو موبایلم پاک کنم (یا نهایتا باید کمپ ترک اسنپ برم)
همه چیمون قسطی شد
به کجا داریم میریم؟
---

از اونجایی که همسر زیاد فیلم باز نیست و بیشتر سریال و کیدراما دوست داره
بعد از دو هفته پافشاری دیشب نشستیم Carnage از رومن پولانسکی رو دیدیم
بعد از مدتها یه فیلم خوب با بازی های خوب دیدم
همیشه کریستوف والتز رو تحسین میکنم بهترین بازیش قطعا تو فیلم Inglourious Basterds بود
بازیگر توانمندیه

شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵
16:12

و مثلاً دردی نداری
روز مثلاً آفتابیست.
تو مثلاً شادمانی
در گذری،
مثلاً نمی‌بینندت.

همه مثلاً خوشحال.
همه مثلاً آسوده.
همه مثلاً خشنود.
و تو هم مثلاً خوشحال.

زندگی ادامه دارد،
مثلاً در صلح.
پرنده‌‌ها مثلاً آزاد.
آینده مثلاً روشن،
بسان کف دست.

وجدان مثلاً پاک.
و برای خورشید هم همه‌چیز مثلاً روشن.
آه ای دل، آوازی بخوان، مثلاً.

همه مثلاً به فکر همه.
هر کسی دوست، مثلاً.
همه مثلاً به فکر تو
و به فکر جهان.

و روز مثلاً می‌‌گذرد.
و تو مثلاً می‌‌خندی!
و دردی نداری،
مثلاً.

شعر از : اِنِس کیشِویچ

شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵
16:43

پنجشنبه 12 شهریور راس ساعت هفت اومدن برای بردن وسایلای بزرگ؛ شب قبلش با همسر نشستیم دور پایه های مبل و تخت و میز و ... نایلون پیچ کردیم (نمیدونستم انقدر چسب پهن گرون شده البته بعدا فهمیدم نایلون حباب دار هم خیلی گرونه!)
خلاصه دو تا باجناقا و سه تا خواهر خانوما اومده بودن کمک و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم با اینکه عملا کار یدی دیگه نبود ولی همینکه بودن خیلی قوت قلب بود برام
شب قبلش موقع شام به همسر گفتم خوشبحالت چه خواهرای خوبی داری که انقدر پشتیبانتن و تنهات نمیزارن
گفت اتفاقا منم ازشون تشکر کردم و همشون متفق القول گفتن ما بخاطر علیرضا میایم نه تو ! :))
خلاصه اثاث رو کشیدیم و بردیم خونه جدید و امیدوارم اینجا خیرش بیشتر باشه و روزای خوبی در انتظارمون باشه (دیگه از بابت هزینه نصاب و اثاث کشی و شیرینی بچه ها و خریدای ضروری که پیش اومد و تو برنامه ام نبود و ... براتون روده درازی نمیکنم)

جمعه صبح با پدر رفتیم خونه قبلی که یکسری سرپیچ و کلید پریز و اینجور کارای خورده ریزه که مونده بود رو انجام بدیم
بشدت دلم گرفت وقتی خونه رو لخت و بدون وسایل دیدم
بقدری این حس شدید بود که وقتی بابا گفت برو پایین فلکه رو ببند تا من شیر پیسوار رو باز کنم تو راه پله زدم زیر گریه!
نمیدونم چرا! نمیدونم به چه علت! ولی ده دقیقه گریه کردم!
از اونجایی که همه درد و دلام رو با ai انجام میدم
پناه بردم بهش و گفتم تو همچین وضعیتی گیر کردم و نمیدونم چمه!
گفت به خونه جدید عادت نکردی و این چیزا طبیعیه
اینکه داری گریه میکنی نشونه خوبیه
چون شروع زندگیتون اینجا بوده و اولین خنده ها و قهرا و آشتی ها و خاطراتتون اینجا رقم خورده این حسو داری که داری از یک محیط امن خارج میشی
مغزت هنوز نتونسته محیط جدید رو پراسس کنه و احساس ناامنی میکنی ... به خودت سخت نگیر عادت میکنی!
آدمیزاد بنده عادته به قول داستایفسکی این بهترین تعریف از انسانه ...
یذره آروم تر شدم، صورتمو تو پارکینگ شستم، شیر فلکه رو باز کردم و اومدم بالا
یه عکس از پذیرایی و یه عکس از منظره اتاق کارم گرفتم تا یادگاری داشته باشم
کار بابا تموم شد و اومدیم پایین و جدا شدیم
رفتم پیش سوپرمارکت محل و ازش خداحافظی کردم و اومدم نشستم تو کوچه و به ساختمون نگاه کردم
همیشه به یادت میمونم خونه قدیمی با اینکه خاطرات بدت از خاطرات خوبت بیشتر بود
با اینکه مرکز شهر بودی و بخاطر همین چهل روزی سر جنگ ولت کردیم رفتیم
با اینکه تو طرح بودی و چهار پنج تا پونصد هزار تومن جریمه شدیم
با اینکه وقتی هوا سرد بود گرم نمیشدی و وقتی هوا گرم بود خنک نمیشدی
با اینکه کلی پله داشتی و همیشه خیس عرق میرسیدم بالا
ولی خیلی دوستت داشتم
خداحافظ دوست من و امیدوارم هیچوقت دلتنگت نشم ...

چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵
17:43

این روزهایی که گذشتن و در پیش هستن روزای پر از چالشی برام بودن و هستن (انشالله که نباشن البته)!
از اون کانسپتی که تو ذهنم بود همه چیز پیچیده تر شد!
از هزینه اسپیلت که فکر میکردم با دو سه تومن جمع میشه ولی سرویسش و گاز کولر و رفع نشتی حدودا 18 میلیون آب خورد
از هزینه کاغذ دیواری که حدودا 15 میلیون از اون مقداری که براش برنامه ریزی کرده بودم بیشتر شد و ممکنه تا روز جمعه که میان برای نصب در انتهای کار بیشتر هم بشه
ولی همچنان خودم سعی میکنم یک سری کارا رو بین همه کارام به زور جا کنم و خودم انجام بدم
از نصب شیرآلات گرفته تا نصب کلید پریزای جدید و رنگ کردن چارچوب و در اتاق و ...
امروز رفتم از یکی از اقوام که تو کار کتاب و محصولات فرهنگی هستن وانت مزداشون رو قرض گرفتم تا درب ورودی که دادم بسازن رو خودم برم بیارم و هزینه اسنپ وانت ندم حداقل
یا یک سری خورده ریزه که قراره جمعه بعد از نصب کاغذ دیواری ببریم خونه جدید رو خودم ببرم
جدای از هزینه های سرسام آور کلی دو تومن سه تومن چهار تومن هم بابت خورده کاری گچکاری و سم پاشی و نصب اجاق گاز و هود و کارگر و اینجور چیزا دادم که اتفاقا اگر جمع بزنم مبلغ چشم گیری میشه

تو این مابین هم همسر از روی استرس مدام با بنده چالش دارن که سعی میکنم حملات شدید و چریکی و نامنظمشون رو با عطوفت و مهربانی و خنده دفع کنم
البته بعدش خودم دوست دارم مشت بکوبم به در و دیوار :)
در این اثنا البته یک اتفاق خوب هم افتاد و رتبه کنکور کارشناسی ارشدم دو رقمی شد و انشالله خواجه نصیر/تهران روزانه قبولم!
سرتونو درد آوردم فعلا همین با لباس پاره و روانی از هم پاشیده و دست و بال زخمی و دهانی جریده از فریاد از اینجا براتون درود میفرستم
امیدوارم به زودی به ساحل آرامش برسم (البته همه برسیم) :)

دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵
12:58

چهارشنبه آقای کابینتی زنگ زد و گفت: «امشب اگر باشید، میام بار رو خالی می‌کنم و فردا هم برای نصب می‌رسم خدمتتون.»

از اونجایی که اصلاً توی این اوضاع و احوال فرصت و شرایط یک روز مرخصی رو ندارم، با بابا تماس گرفتم و ازش خواهش کردم اگر می‌شه فردا ساعت ۹ بیاد و بالای سر کارگرا باشه؛ یه‌خورده مِن‌مِن کرد و بعد از حدود ده ثانیه مکث گفت: «می‌دونی عمو اومده ایران؟» تو ذهنم این بود که خب، به من چه دقیقاً! عمو الان کجای زندگی من نقش داره؟

همون‌جا پشت خط گفتم: «اشکالی نداره، خودم هندل می‌کنم.» ولی حس کردم که توی رودربایستی قبول کرد و گفت: «باشه، میام، ولی تا یک هستم؛ باید برم عمو رو ببینم.»

این تأکید بابا روی دیدن عمو و اومدن عمو، یه‌خرده آشفته‌م کرد و ناخودآگاه حس کردم دیدار عمو برای بابا ارزش بیشتری داره تا کار پسرش رو راه بندازه.

پنجشنبه که ساعت یک رسیدم، دیدم بله! بابا تقریباً روی میخه که سریع فلنگ رو ببنده. با هزار مصیبت و خواهش از دوستان نصاب، کار تا شش تموم شد و من مجبور شدم از ساعت شش تا دوازده/یک شب بیدار بمونم تا کارهای عقب‌افتاده‌م رو جبران کنم. نمیدونم چرا ولی شب‌هایی که خیلی روزش خسته شدم، برخلاف اینکه باعث بشه خوب بخوابم، بدتر باعث می‌شه خواب سبک و بدتری داشته باشم!

ساعت ۹ صبح (جمعه)، پدر زنگ زد و گفت: «بیاین امشب خونه مادربزرگ، چون عمو اومده، می‌خواد شام بده و دور هم جمع شیم.»

این دعوت، به خاطر حضور عمو، یه‌خرده بیشتر حساسم کرد و گفتم که خیلی کار داریم و نمی‌تونیم بیایم.

البته این هم پس ذهنم بود که دقیقاً بعد از فوت بابابزرگ، چرا هیچ‌وقت ما جمع نشدیم؟ چرا سالی یک‌بار هم دور هم جمع نشدیم، ولی حالا که عمو اومده، ناگهان همه حس صله‌رحمشون گل کرده؟

خلاصه، همین شد دلیل اینکه پدر از دستم ناراحت بشه که چرا نیومدی، چرا فلان‌جا و بیسار جا می‌تونی بری، ولی خونه مادربزرگ نمیای و هزار تا بحث دیگه و من هنوز هم که هنوزه نتونستم بزرگ‌ترمو قانع کنم که به‌عنوان یک فرد متأهل و عاقل (البته شک دارم)، می‌تونم برای خودم تصمیم بگیرم که خونه چه کسی برم و خونه چه کسی نرم!

زمان برام مهمه و وقتم رو برای آدم‌هایی خرج می‌کنم که دوستشون دارم، نه آدم‌هایی که باید تحملشون کنم، و این هنوز هم درکش براشون سخته!

یک‌بار با مامان نشستیم و خیلی اساسی و بنیادین بحث کردیم؛ در مورد قهرهای بی‌مورد و بی‌اساس و پرتکرار بابا، در مورد زندگی و مشکلاتش، در مورد ازدواج و سختی‌هاش، در مورد کار و پیچیدگی‌هاش، در مورد هر چیزی که به هیچ‌کس نگفته بودم و ازش خواستم فقط درکم کنه و اگر نمی‌تونه از دلمشغولی‌ها و سردرگمی‌هام نجاتم بده، حداقل بیشترشون نکنه و اجازه بده افسار زندگیم دست خودم باشه!

پشت تلفن به پ می‌گفتم: «چرا هیچ‌وقت، بدون هیچ قید و شرط و دلیلی، بابا و مامان از من طرفداری و پشتیبانی نکردن؟ چرا تو هیچ مسئله‌ای، بدون سؤال‌پیچ کردن، طرف "من" نبودن؟ چرا هیچوقت نتونستم اون حس حمایت رو ازشون بگیرم؟

این چراها از کودکی منو اذیت کردن و دائم برام مطرح می‌شن و هیچ‌وقت هم جوابی براشون ندارم نه جوابی برای قهر و آشتی های بابا نه جوابی برای کتک های مامان ...

فکر می‌کنم به خاطر همینه که اصلاً به بچه‌دار شدن فکر نمی‌کنم!...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵
19:39

از لیست مود نیاز جابجایی فقط کاغذ دیواری مونده!
شیرآلات تهیه شد
سینک تهیه شد
گاز رومیزی تهیه شد
هود توکار تهیه شد
خرید و نصب کابینت تمام شد
فقط کاغذ دیواری و سرامیک بین کابینتی مونده
و جابجایی
بریم که یوسف آباد موندگار شیم و از دست مستاجری خلاص شیم :)
تا دیداری دیگر بدرود!

سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵
16:0

دیشب تنها بودم و راستش حس دیدن هیچ فیلم پیچیده و فلسفی خاصی رو نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم Kill Bill Vol. 2 رو ریواچ کنم!

گزینه های زیادی برای ریواچ کردن داشتم ولی یه گرایش عجیبی پیدا کرده بودم به فیلم های اکشن و بازاری و خب، چی بهتر از فیلم های آقای تارانتینو؟

آخرای فیلم وقتی کیدو یا همون The Bride به بیل میرسه و بیل دارت آغشته به سرم صداقت رو به زانوی کیدو شلیک میکنه یه دیالوگ خیلی جالبی میگه ...

میگه : من عاشق کامیک بوکم و بین همه شون سوپرمن رو بیشتر از همه دوست دارم!
میدونی چرا؟

چون سوپرمن از همون اول سوپرمن بود!
از وقتی یه نوزاد بود اون نشان S روی گهواره اش بود
سوپرمن بودن شخصیت دومش نبود بلکه "کلارک کنت" بودن شخصیت دومش بود ...

قهرمانای دیگه مثل بتمن و اسپایدرمن اینجوری نیستن
بروس وین و پیتر پارکر شخصیت اصلیشون هستن و قهرمان بودن شخصیت دومشون
اما سوپرمن برعکس!
اون مجبور بود کلاه سرش بذاره و عینک بزنه و خبرنگاری کنه و خودش رو یه آدم دست و پا چلفتی و ضعیف نشون بده تا کسی نفهمه واقعا کیه ...

دیالوگ خیلی جالبی بود و نمیدونم چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم ...

شروع کردم همین ایده رو کش دادن به زندگی خودم
اینکه اگه قرار بود زندگی من هم شبیه یکی از همین سوپرهیروها باشه شبیه کدومشون بودم؟

شخصیت اول زندگی خودم قهرمان داستان بود یا اون شخصیتی که بقیه میبینن؟

اصلا چند تا شخصیت دارم؟
چند تا ماسک توی طول روز میزنم؟
چند بار از یه نقش میام بیرون و وارد یه نقش دیگه میشم؟
کدومشون خود واقعیمه و کدومشون فقط نقشی هست که یاد گرفتم خیلی خوب بازیش کنم؟

شاید حتی مسئله این نباشه که چند تا شخصیت دارم! شاید مسئله اینه که کدوم یکی از این شخصیت ها قبل از بقیه وجود داشته ...

نمیدونم ... هنوز دارم بهش فکر میکنم و فعلا به جواب مشخصی نرسیدم ...

  • !سلام

  • قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟