بین کارای کیارستمی، کلوزآپ همیشه یه حس دیگه ای برام داره
شاید در طول سال حداقل دو یا سه بار میشینم و این فیلمو بازم با دقت تماشا میکنم و همیشه به یک چیز جدید میرسم
یکبار به سادگی و زیبایی معماری دهه 60 تهران یکبار به فریم عینک مخملباف یکبار به گلهای صورتی دست حسین سبزیان
یکبار به اون قوطی اسپری رنگی که راننده آژانس اول فیلم شوت میکنه و تا پایین کوچه میره
یکبار به بایسیکل ران و علاقه بدل مخملباف بهش و ...
ولی هر بار یک نتیجه ثابت میگیرم از فیلم و اون هم اینه که چقدر آدمیزاد جدای از همه نیاز های اساسی و اصلیش به عزت و احترام و دیده شدن نیازمنده!
شاید این بحث ریشه تو کودکی من داشته باشه که تا این حد برام ملموسه
وقتی تو جامعه نادیده گرفته میشی یا تو خانواده سرکوفت میخوری یا تو محل کارت اونقدر که باید و شاید به توانایی هات دقت نمیشه ... هیچ بعید نیست که دفعه بعدی تو باشی کسی که خودشو جای مخملباف جا میزنه!
هیچ بعید نیست برای دو تا دونه تخم مرغ نیمرو خودتو مخملباف جا نزنی
هیچ بعید نیست برای احترام دیدن و صدر مجلس نشستن خودتو مخملباف جا بزنی
هیچ بعید نیست و من از این میترسم ...