چهارشنبه آقای کابینتی زنگ زد و گفت: «امشب اگر باشید، میام بار رو خالی میکنم و فردا هم برای نصب میرسم خدمتتون.»
از اونجایی که اصلاً توی این اوضاع و احوال فرصت و شرایط یک روز مرخصی رو ندارم، با بابا تماس گرفتم و ازش خواهش کردم اگر میشه فردا ساعت ۹ بیاد و بالای سر کارگرا باشه؛ یهخورده مِنمِن کرد و بعد از حدود ده ثانیه مکث گفت: «میدونی عمو اومده ایران؟» تو ذهنم این بود که خب، به من چه دقیقاً! عمو الان کجای زندگی من نقش داره؟
همونجا پشت خط گفتم: «اشکالی نداره، خودم هندل میکنم.» ولی حس کردم که توی رودربایستی قبول کرد و گفت: «باشه، میام، ولی تا یک هستم؛ باید برم عمو رو ببینم.»
این تأکید بابا روی دیدن عمو و اومدن عمو، یهخرده آشفتهم کرد و ناخودآگاه حس کردم دیدار عمو برای بابا ارزش بیشتری داره تا کار پسرش رو راه بندازه.
پنجشنبه که ساعت یک رسیدم، دیدم بله! بابا تقریباً روی میخه که سریع فلنگ رو ببنده. با هزار مصیبت و خواهش از دوستان نصاب، کار تا شش تموم شد و من مجبور شدم از ساعت شش تا دوازده/یک شب بیدار بمونم تا کارهای عقبافتادهم رو جبران کنم. نمیدونم چرا ولی شبهایی که خیلی روزش خسته شدم، برخلاف اینکه باعث بشه خوب بخوابم، بدتر باعث میشه خواب سبک و بدتری داشته باشم!
ساعت ۹ صبح (جمعه)، پدر زنگ زد و گفت: «بیاین امشب خونه مادربزرگ، چون عمو اومده، میخواد شام بده و دور هم جمع شیم.»
این دعوت، به خاطر حضور عمو، یهخرده بیشتر حساسم کرد و گفتم که خیلی کار داریم و نمیتونیم بیایم.
البته این هم پس ذهنم بود که دقیقاً بعد از فوت بابابزرگ، چرا هیچوقت ما جمع نشدیم؟ چرا سالی یکبار هم دور هم جمع نشدیم، ولی حالا که عمو اومده، ناگهان همه حس صلهرحمشون گل کرده؟
خلاصه، همین شد دلیل اینکه پدر از دستم ناراحت بشه که چرا نیومدی، چرا فلانجا و بیسار جا میتونی بری، ولی خونه مادربزرگ نمیای و هزار تا بحث دیگه و من هنوز هم که هنوزه نتونستم بزرگترمو قانع کنم که بهعنوان یک فرد متأهل و عاقل (البته شک دارم)، میتونم برای خودم تصمیم بگیرم که خونه چه کسی برم و خونه چه کسی نرم!
زمان برام مهمه و وقتم رو برای آدمهایی خرج میکنم که دوستشون دارم، نه آدمهایی که باید تحملشون کنم، و این هنوز هم درکش براشون سخته!
یکبار با مامان نشستیم و خیلی اساسی و بنیادین بحث کردیم؛ در مورد قهرهای بیمورد و بیاساس و پرتکرار بابا، در مورد زندگی و مشکلاتش، در مورد ازدواج و سختیهاش، در مورد کار و پیچیدگیهاش، در مورد هر چیزی که به هیچکس نگفته بودم و ازش خواستم فقط درکم کنه و اگر نمیتونه از دلمشغولیها و سردرگمیهام نجاتم بده، حداقل بیشترشون نکنه و اجازه بده افسار زندگیم دست خودم باشه!
پشت تلفن به پ میگفتم: «چرا هیچوقت، بدون هیچ قید و شرط و دلیلی، بابا و مامان از من طرفداری و پشتیبانی نکردن؟ چرا تو هیچ مسئلهای، بدون سؤالپیچ کردن، طرف "من" نبودن؟ چرا هیچوقت نتونستم اون حس حمایت رو ازشون بگیرم؟
این چراها از کودکی منو اذیت کردن و دائم برام مطرح میشن و هیچوقت هم جوابی براشون ندارم نه جوابی برای قهر و آشتی های بابا نه جوابی برای کتک های مامان ...
فکر میکنم به خاطر همینه که اصلاً به بچهدار شدن فکر نمیکنم!...
!سلام
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟