روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

آخرین فعالیت‌های روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

درباره روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

روزمرگی های یک مرد ، همسر ، کارمند

یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵
17:21

از وقتی پا به زندگی متأهلی گذاشتم، میشه گفت تقریباً همه دوستام ازم فاصله گرفتن ... به حدی که یه وقتایی با خودم فکر می‌کنم شاید جذام گرفتم، شاید شیطان روحمو لمس کرده، یا شاید هم فقط انتظار داشتم قصه برای من برعکس باشه.

تا من زنگ نزنم، کسی زنگ نمی‌زنه. یه عده کلاً قطع رابطه کردن، یه عده دیگه نه پیشنهادی برای دیدن میدن، نه «بریم یه دوری بزنیم»ای، نه حتی یه «چه خبر؟» ساده‌ای. انگار یه جایی وسط مسیر، بی‌سروصدا از دایره رفاقت‌ها حذف شدم بدون اینکه کسی جلسه‌ای تشکیل بده و رسماً این موضوع رو اعلام کنه.

و همین ماجرا باعث شده این روزها، عجیب و غریب، برگردم سراغ آدم‌هایی که یه زمانی خودم دور انداخته بودمشون. آدم‌هایی که رابطه‌ام باهاشون سال‌هاست تمام شده یا دست‌کم فکر می‌کردم تمام شده. دارم تو آرشیوهای خاک‌گرفته‌ی نوزده، بیست سالگی‌ام پرسه می‌زنم گروه‌های قدیمی، اسم‌های آشنا، شماره‌هایی که معلوم نیست هنوز به آدم درست وصل میشن یا نه. انگار دنبال یه نخ باریک از گذشته‌ام می‌گردم تا شاید با کشیدنش، چرخ‌دنده‌ی یک رفاقت قدیمی دوباره تکون بخوره ...

یه جور میل غریبی به اجتماعی شدن افتاده به جونم! اون حس انسان نخستینی که تازه از غار بیرون اومده، اطرافشو نگاه کرده و فهمیده بیرون از غار موجودات دیگری هم زندگی می‌کنن ...
دلم آدم می‌خواد! گفت‌وگو می‌خواد! دورهمی می‌خواد! حتی اون معاشرت‌های بی‌هدف و بی‌خاصیتی که هیچ نتیجه‌ای جز چند ساعت خندیدن و پرت‌وپلا گفتن ندارن!

شاید مسئله اصلاً دوست‌ها نباشن. شاید بخشی از ماجرای بزرگ شدن همینه؛ آدم‌ها وارد مرحله‌های تازه‌ای از زندگی میشن و کم‌کم مدارهاشون از هم فاصله می‌گیره. یکی ازدواج می‌کنه، یکی مهاجرت می‌کنه، یکی غرق کار میشه، یکی بچه‌دار میشه، یکی پولدار میشه، یکی ورشکست میشه، یکی هم فقط اونقدر از خودش و زندگی‌اش خسته میشه که دیگر حوصله‌ی هیچ‌کس را نداره و بعد یک روز می‌بینی آدم‌هایی که زمانی بخش ثابتی از جهان تو بودن تبدیل شده‌انبه چند اسم در حافظه تلفن موبایلت!

البته ناگفته نمونه که این هم برای من ثابت شده که کلاً عاشق کارهای مذبوحانه و بیهوده‌ام. یک عمر می‌گردم دنبال چیزی که شاید اصلاً قرار نیست پیدا بشه حالا هم نشستم وسط این آرشیو عظیم خاطرات و دارم دنبال رفاقت گمشده می‌گردم، در حالی که شاید جواب خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها باشه:

برادر، دنبال چی می‌گردی؟

رها کن.

بچسب به همین الان! به زندگیت! به پول آب و برق، کرایه‌خانه، قبض‌ها و اگر قسمت شد، کالابرگ!

مرد مؤمن، بنشین سر جات و زندگی‌ات را بکن.

ولی خب، آدم مگه همیشه با عقلش زندگی می‌کنه؟

گاهی یک انسان غارنشین از ته وجودش دلش می‌خواهد از غار بیرون بیاد حتی اگر بدونه بیرون نه شکار مطمئنی هست، نه آتش گرمی، نه حتی یک نفر که منتظرش باشه.

فقط می‌خواهد بدوند هنوز کسی اون بیرون هست ...

  • !سلام

  • قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟