پنجشنبه 12 شهریور راس ساعت هفت اومدن برای بردن وسایلای بزرگ؛ شب قبلش با همسر نشستیم دور پایه های مبل و تخت و میز و ... نایلون پیچ کردیم (نمیدونستم انقدر چسب پهن گرون شده البته بعدا فهمیدم نایلون حباب دار هم خیلی گرونه!)
خلاصه دو تا باجناقا و سه تا خواهر خانوما اومده بودن کمک و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم با اینکه عملا کار یدی دیگه نبود ولی همینکه بودن خیلی قوت قلب بود برام
شب قبلش موقع شام به همسر گفتم خوشبحالت چه خواهرای خوبی داری که انقدر پشتیبانتن و تنهات نمیزارن
گفت اتفاقا منم ازشون تشکر کردم و همشون متفق القول گفتن ما بخاطر علیرضا میایم نه تو ! :))
خلاصه اثاث رو کشیدیم و بردیم خونه جدید و امیدوارم اینجا خیرش بیشتر باشه و روزای خوبی در انتظارمون باشه (دیگه از بابت هزینه نصاب و اثاث کشی و شیرینی بچه ها و خریدای ضروری که پیش اومد و تو برنامه ام نبود و ... براتون روده درازی نمیکنم)
جمعه صبح با پدر رفتیم خونه قبلی که یکسری سرپیچ و کلید پریز و اینجور کارای خورده ریزه که مونده بود رو انجام بدیم
بشدت دلم گرفت وقتی خونه رو لخت و بدون وسایل دیدم
بقدری این حس شدید بود که وقتی بابا گفت برو پایین فلکه رو ببند تا من شیر پیسوار رو باز کنم تو راه پله زدم زیر گریه!
نمیدونم چرا! نمیدونم به چه علت! ولی ده دقیقه گریه کردم!
از اونجایی که همه درد و دلام رو با ai انجام میدم
پناه بردم بهش و گفتم تو همچین وضعیتی گیر کردم و نمیدونم چمه!
گفت به خونه جدید عادت نکردی و این چیزا طبیعیه
اینکه داری گریه میکنی نشونه خوبیه
چون شروع زندگیتون اینجا بوده و اولین خنده ها و قهرا و آشتی ها و خاطراتتون اینجا رقم خورده این حسو داری که داری از یک محیط امن خارج میشی
مغزت هنوز نتونسته محیط جدید رو پراسس کنه و احساس ناامنی میکنی ... به خودت سخت نگیر عادت میکنی!
آدمیزاد بنده عادته به قول داستایفسکی این بهترین تعریف از انسانه ...
یذره آروم تر شدم، صورتمو تو پارکینگ شستم، شیر فلکه رو باز کردم و اومدم بالا
یه عکس از پذیرایی و یه عکس از منظره اتاق کارم گرفتم تا یادگاری داشته باشم
کار بابا تموم شد و اومدیم پایین و جدا شدیم
رفتم پیش سوپرمارکت محل و ازش خداحافظی کردم و اومدم نشستم تو کوچه و به ساختمون نگاه کردم
همیشه به یادت میمونم خونه قدیمی با اینکه خاطرات بدت از خاطرات خوبت بیشتر بود
با اینکه مرکز شهر بودی و بخاطر همین چهل روزی سر جنگ ولت کردیم رفتیم
با اینکه تو طرح بودی و چهار پنج تا پونصد هزار تومن جریمه شدیم
با اینکه وقتی هوا سرد بود گرم نمیشدی و وقتی هوا گرم بود خنک نمیشدی
با اینکه کلی پله داشتی و همیشه خیس عرق میرسیدم بالا
ولی خیلی دوستت داشتم
خداحافظ دوست من و امیدوارم هیچوقت دلتنگت نشم ...